و هزارتای انچنانی دیگه.
منم هی اونا رو برات میفرستادم .گفتم عروسی چیه.اینچاها میریم.له له میزدم برسم تهران و بپرم توی بغلت بگم من رسیدم بریم محضر خونه مراسم عقد شروع کنیم
.....................
همیشه پدر فداکار میگفت شام عروسیم مهدی بامنه
و من چه بی صبرانه منتظر بودم پول شام و بپیریمو بریم برزیل کنیا مادااسکار.نمیدونم یه جایی شبیه همین جاها.فقط میرفتیم as a honey moon
چه ساده دل بودم که دنبال ماه عسل بودم اما هیهات از .............اوف
اون بیست روز سفری که بودم گند زدم به همه چیز
نمیدونم چی شده بود.اما وقتی برگشتم انگار همه چیز از دست رفته بود همه چیز عوض شده بود
..............
بعضی اوقات میگم شاید نفر جدیدی وارد زندگیت شد توی اون 20 روز .این همه وقت میکذره اززون سفر احمقانه ی ایرانگردی منو امین پسر.اما به جای دستاورد برام سگ اورد داشت.
هرچه رشته بودم واز دست دادم .انگار باید از نو شروه میکردم.
و وای برمن .برمن چه گذشتتتتت
هیچ کسی نمیدونه
هیچ کسی نمفهمه
هیچ کسی نمیتونه جای من باشه
من خیلی چیزامو از دست دادم
................
بازم گریم گرفت مجبورم دست نگه دارم
برچسب:
نویسنده: امیر حیدریان