کتاب شانسی انتخاب کردم و چه رمانی از اب در اومد.دیونه کننده بود.اصلا باورم نمیشد.مدام باهاش اشک ریختم.نمیدونم چرا اینجور موقع ها ادم ها هی خودشون جای شخصیت های اصلی میزارن و همزادپنداری میکنن.
خلاصه داستان اینطوریه: لو کلارک پرستاره یه ادم خیلی پولدار میشه که از چهاردست و پا فلجه.ویل 35 ساله قلا خیلی ادم موفق و مهمی بوده قوی بوده همش توی سفر بوده و خوش گذرانی ها های زیادی داشته اما وقتی تصادف میکنه و فلج میشه افسردگی میگیره و لو قراره کمکش کنه.ویل میخواد خودشو بکشه و 6 ماه فقط به پدرمادرش وقت داده تا زندگی کنه و بعد 6 ماه میره توی سویس و خودشو میکشه.این وسط لو یا لوییزا خیلی سعی میکنه روحیه طرف عوض کنه میبرتش مسافرت کنسرت اسب سواری و خلاصه خیلی زحمت میکشه اما هیچی به هیچی .حتی اخرش میفهمه که عاشق ویل شده هرچقدر التماس ویل میکنه که منصرف بشه ویل میره خودشو خلاص میکنه.ویل به شدت افسرده بود و هیچ تلاشی نکرد برای بهتر شدنش.فقظ به مرگ فکر کرد و رفت.لو موند تک و تنها
لححظه هایی که ویل رفت توی سوییس و توی یه خونه که اماده بشه برای خودکشی خیلی وحشتناک بود و گریه اور.
همش به این فکر میکردم خیلی ادمها بی هدف اند.اینده ای ندارن اما اونا خودشون نمیکشن
بعد ذهنم برگشت سمت مهدی و خودم
مهدی هیچی خوشحالش نمیکه.هیچی رضایت مند براش نیست.هیچ وقت هیچ هدفی نداره-حتی نمیدونم 6 ماهه دیگه چی میخواد .فقط میدونه که باید بره سرکار همین-بعضی اوقات که یه سری ایده توی شرکتشون میده و همرو خوشجال میکنه من تعجب میکنم میگم اون که هدف نداره.چرا هی کار می کنه و سعی میکنه ریس رو خوشحال کنه .هی برای موفقیت اونها کار میکنه و کار میکنه ولی هیچی نمیخواد.ازوانا هیچی نمیخواد.فقط میخواد کار کنه.و کار کنه-خیلی اوقات بهم میکه من قط به خاطرتو کار میکنم که پول دربیارم و خرج زندگیتو بدم.پس خودش چی؟؟
صبا که پاشه میره سرکار .لباس خوشگل میپوشه کراوات میزنه؟ چرا اینکار هارو میکنه چرا تیپ میزنه؟ ینی مهدی افسره است؟
یچرا اینطوری شده
از با من بودنه؟
خیلی داغونم
نوشتنو تازه شروع کردم میدونی-ذهنم خیلی بهم ریختس-حتی نمیدونم از کجا شروع کنم
برچسب:
نویسنده: امیر حیدریان